امروز يك سر رفتم دانشگاه.
همچنان سير تغييرات و تحولات در دانشگاه ادامه دارد. دوربين هاي خلاف گير در دانشگاه كار گذاشته اند، جهت رفاه حال فاطي كماندوي نازنين و دوستان.
و يك عدد بوفه كاملا شيك جنب دفتر بسيج تاسيس نموده اند، با پرده هاي نارنجيِ گوگولي و محيطي كه تويش خواهرها و برادرها از هم جدا ميشوند و ميز و صندلي دارد. ( بوفه جهت برگزاري مراسم عقدكنان مكان بسيار مناسبي هست! شيما(ع))
من امروز صاحابِ يك عدد جلال شدم! (البته در كارتي كه از گوش ايشان آويزان است ، اسمشانGALIVER نوشته شده است كه ما حدس ميزنيم "جلال" به انگليسي بشود گاليور!) از حديثه خوبم كه خيلي خوب است و در مهرباني و اينها لنگه ندارد سپاس گذارم! 
جلال از قابليت هاي بسياري برخوردار است. در انتهاي ايشان يك عدد حفره تعبيه شده كه مي توان دست را داخل آن حفره نمود و جلال را توسط آن تكان تكان داد! بعله..

.
حميده يك عدد راني آناناسي (خفتانه اي كه قولش را داده بود) برايم گرفت و هرچه گفتم يك آلوچه هم بگيرد به خرج خسيس خانوم نرفت!![]()
دانشگاه ما همانطور كه گفته بوديم خيلي درخت و اينها دارد و حالا كه پاييز هست خيلي محشر شده اند!
همچنان اين سه موجود قابلمه هاي غذايشان را ور مي دارند از خانه مي آورند يوني و غذاي دانشگاه را تحريم نموده اند.
(البته در اين شكلك فرد دارد غذاي دانشگاه را ميخورد! از قيافه اش پيداست!)

خطاب به آن آقاي معلمي كه مي آيد اينجا و بلد نيست نظر بگذارد: وا اسفا بر تو باد!
ما به چه اميدي فرزندانمان را به دست چنين معلماني خواهيم سپرد؟ اي خداوند...
--------------------------------
پانوشت:واي! اسمايلي جلال هم درآمد! ![]()







جو دوباره گازمون گرفت و

به چه كاري مي آيد و توي چه جمله و مطلبي مي توانم ازش استفاده كنم چيز ديگري نخواهم نوشت!
توي اين برگه هم اين دست جملات را نگاشته بودم:
همه اش انگيزه هست.





